میشکنه بغض غریب ابر غمگین زمستون
وقتی برق خشم ابرا گم میشه تو نعرهاشون
وقتی جاری میشه اشکا توی دشت و تو بیابون
جلو چشمامو میگیره پرده ی اشک نگاهم
چشم من بارونی میشه مثلع ابر بی پناهم
دل من میگیره از غم میگه طفلی ابر خستم
ببین ابر دلشکسته من برای تو نشستم
اخه ابر بی پناهم انگاری بی همزبونه
نمی تونه یا نمی خواد واسه هیچ کسی بخونه
کی می فهمه درد ابرو که یه روزی و یه جایی
توی دریا که خونش بود توی بیکران آبی
وقتی هر روز و همیشه همه قطره های دریا
شیرجه می زدن بریزن توی ساحل روی شنها
ابر خستمون نتونست مثله هر قطره ی دریا
بکشه یه بار تنش رو روی ماسه ها رو شنها
ابر عاشق زمستون عشقشو ندیده بودش